مراد على شمس

448

با علامه در الميزان ( فارسى )

خود نقص خود را جبران نمايد نه فاعلى كه غنى بالذات است ، عقل چنين حكم عمومى ندارد كه حتى فاعلى هم كه غنى بالذات است و هيچ جهت نقصى در او نيست بايد در فعل خود فايده‌اى را در نظر بگيرد ، و از آن منتفع شود ، و نيز نمىتواند حكم كند به اينكه صدور فعل از چنين فاعلى محال و ممتنع است . تكليف هم مثل اصل ايجاد به منظور احسان بر بندگان است ؛ زيرا اگر چه امرى اعتبارى و قراردادى است ، و در متن آن احكامى كه مربوط به امور واقعى و خارجى است جريان ندارد ، و ليكن همين امر اعتبارى در عين اعتبارى بودنش اين اثر را دارد كه مكلفين را به كمالات تازه‌اى كه فاقد آنند مىرساند ، پس تكليف رابط ميان دو حقيقت است : حقيقت ناقص انسانى ( قبل از انجام تكليف ) و حقيقت كامل آن ( پس از انجام تكليف ) . پس فايده تكليف اين مىشود كه ، تكليف در عين اينكه امرى است اعتبارى اين اثر واقعى را دارد كه به‌طور نامرئى انسان را تدريجا به سوى كمال و سعادتش سير داده به بهترين و پايدارترين مراحل وجودش مىرساند ، و قهرا كسى كه از عمل به تكليف سرپيچى نمايد از رسيدن به آن مرتبه از كمال محروم مىماند ، عينا مانند يك فرد از ساير انواع موجودات ، كه اگر توفيق اسباب ياريش كرد به كمال خود نائل مىآيد و گرنه از بين مىرود . « 1 »

--> ( 1 ) . الميزان ؛ ج 8 ، ص 57 و 58 . [ با تصرف ]